با سلام این وبلاگ به وسیله گروه شیرتوشیر
هک شده متاسفانه
بای
هاهاهاهاهاهاه

سلامی گرم به کسی که این وبلاگو باز کرد
راستی برای حمایت از ما کد لوگو رو
وبرای امتیـــــــــاز به این وبلاگـــــ
بر عکس زیر کلیک کنیـــــــد
از چارچوب زیر کپی و در
ویرایش قالب بریزید
ممنون میشم
بای





+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:16  توسط naser
در سواحل زندگی قدم میزدم هر آن که قدمی بر می داشتم دو رد پا میدیدم من و خدا به
مشکلات که رسید یک رد پا دیدم گفتم ای خدا به مشکلات که رسید مرا تنها گذاشتی
گفت:« نه در سختی هاتو رو به دوش کشیــــــــــــــــــــــــــــــدم »!
سلام دوستـــــــــــــــــــــان چندیــــــــــــــــــــــــن حرف دارم
ـ*ـ*ـ*ـ* کلیـــــــــــــک کنیـــــــــــــــــــــد *ـ*ـ*ـ*
منتظر جوابـــــــــــــــــــــ؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:10  توسط naser
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 16:52  توسط naser
|
سلام بر همه دوستان
در این آپم یک مطلب خنده دار نوشتم
با یک عکس
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:3  توسط naser
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:49  توسط naser
|
نتایج جالب اخلاقی ازدواج کردن آقایون (طنز)

برای دیدن متن طنز اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:43  توسط naser
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 17:1  توسط naser
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 21:58  توسط naser
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:29  توسط naser
|
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 16:11  توسط naser
|
پسرا و دخترا چه جوری از دستگاه عابر بانك پول میگیرن ؟
برای دیدن به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:22  توسط naser
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:30  توسط naser
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:46  توسط naser
|
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
دختر آهی کشیدو گریه کنان به منزل رفت

برای خوشبختی هردوی آنها دعا کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 11:5  توسط naser
|
زندگي دفتري از خاطره است
يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:43  توسط naser
|
امروز آمده و هنوز به یاد دیروزم، بی تاب و بی قرارم، هنوز دارم به عشقت میسوزم
دیروز رفته و دلم کجای کار است ، نمیدانم دلت هنوز به یاد دل من است....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 21:39  توسط naser
|
حرفای خودمه جالبه
حتما بخونید
ادامه مطلبه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:0  توسط naser
|
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
...................................................

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 20:14  توسط naser
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:21  توسط naser
|